تشنه ی راز...

...قالَ اِنّی اَعلَمُ مَا لَا تَعلَمُونَ (بقره-30)

تشنه ی راز...

...قالَ اِنّی اَعلَمُ مَا لَا تَعلَمُونَ (بقره-30)

تشنه ی راز...

سکانس یک.
روزی که خدا ما آدمها را آفرید، وقتی که فرشته ها از خدا علّت را پرسیدند، خدا گفت: من چیزی میدانم که شما نمیدانید... و این، شد راز زندگی ما... رازی که، مجهول نیست اما، جایی در قلبـ♥ـمان، نهـــان است...
و این است راز نهان...

◇◆◇◆◇◆◇◆

سکانس دو.
"... عجب رازی در این رمز نهفته است. کربلا آمیزه ی کرب است و بلا. و بلا افق طلعت شمس اشتیاق است. و آن تشنگی که کربلاییان کشیده اند تشنگی راز است... آن شراب طهور را که شنیده ای، تنها تشنگان راز را مینوشانند و ساقی اش حسین است. حسین از دست یار مینوشد و ما از دست حسین... " فتح خون- شهید سید مرتضی آوینی

◇◆◇◆◇◆◇◆

راز نهان را دیدم و شناختم...و اینجا به بعد داستانم را نه راز نهان که تشنه ی راز می نامم و تشنه ی راز می خواهم...

◇◆◇◆◇◆◇◆

اینجا، دفتری ازشعرها و نوشته های من است... من آنها را روایت میکنم نه آنها مرا...

◇◆◇◆

التماس دعا

آخرین نظرات

امتحانش کنید...

دوشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۲، ۰۶:۴۵ ب.ظ


هــرچقـــــَدر هـــم دلگرفتــــ ه باشی

هــــرچقــــَدر هم غمگین و افســـــُرده باشی

هــــــرچقــــَدر کشتی شکســـتـــ ه باشی

.

.

قـــــــــرآن خواندن آرامشی به تو میدهد عجیــــــبــ...



+امتحانش کنید...

نظرات (۱۱)

  • لیلی، بچرخ !
  • تمام دارایی من رنجی است

    که از دوری تو می کشم ...

    【 آپــــــــ ــــــــم 】
  • یا سید الساجدین
  • سلام
    با مطلب "دعای امام سجاد(ع) و عاقبت حرمله" بروز هستیم.
    منتظر حضور شما دوست ارزشی در سنگر مجازی خود خواهیم بود.

    ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ 25 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ
    ﺑﻮﺩ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯿﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ
    ﺑﻮﺩﻧﺪ،
    ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.
    ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ، ﭘﺴﺮ 25 ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ
    ﭘﻨﺠﺮﻩ
    ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ . ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ
    ﭘﻨﺠﺮﻩ
    ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ
    ﻟﺬﺕ
    ﻟﻤﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩ، ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ : " ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺘﻬﺎ ﺣﺮﮐﺖ
    ﻣﯽ
    ﮐﻨﻨﺪ . " ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ
    ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ.
    ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ، ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ
    ﭘﺪﺭ ﻭ
    ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺣﺮﮐﺎﺕ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ
    ﺑﭽﻪ 5
    ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ، ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
    ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺴﺮ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ : " ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﯾﺎﭼﻪ،
    ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ . " ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ
    ﭘﺴﺮ ﺭﺍ
    ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ. ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ
    ﺭﻭﯼ
    ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ. ﺍﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ
    ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ : " ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ
    ﮐﻦ ﺑﺎﺭﺍﻥ
    ﻣﯿﺒﺎﺭﺩ، ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖِ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ . "
    ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ
    ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :
    " ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﯿﻨﺎﯾﯿﺶ ﺭﺍ
    ﺑﻪ
    ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ؟ "
    ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :
    " ﺍﯾﻦ ﻛﻪ ﻣﻴﮕﻲ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩ .. ﭘﺴﺮ ﻣﻦ ﻭﺍﻗﻌﺎ
    ﮐﺼﺨﻠﻪ .... :|
  • خدا گفت : من عاشقتم،دلت قرص
  • بابا سلولتو عشق است
  • خدا گفت : من عاشقتم،دلت قرص
  • اگر کسی خوبی های تو را فراموش کرد،
    تو خوب بودن را فراموش نکن.
  • مریم آسمانی

  • سلام


    آخ حال منو داری :(


    آجی خدا خفه ت نکنه که بغض میکنم همش میام پیشت

    پاسخ:
    سلام :( ببشخید آجی!
  • خدا گفت : من عاشقتم،دلت قرص
  • افتخار میکنم بت.
    عکسش تازه لود شد دیدم،عالیه
    امتحانش کردم
    حرف نداره
    پاسخ:
    :* :)
  • شیوا جوونی
  • امتحان کردم. جواب داد
    پاسخ:
    :)
  • یلدای خاطرات
  • واقعا جواب میده
    پاسخ:
    اوهوم
    امتحان کرده ام
    همیشه جواب میده
    پاسخ:
    :) :x
    بهتر بود دو تا اسمایلی لبخند بزارین، چون یکیش شما که شاد شدین و یکیش هم قرآن که شاد شده.
    از نظر پیامبر (ص)، غریب قرآنیه که تو خونه ای باشه ولی ازش خونده نشه و عالمی که تو شهری زندگی کنه ولی کسی ازش سؤالی نپرسه.
    پاسخ:
    اینجا منظور تغییر حال آدمه؛ از ناراحتی به آرامش و خوشی:)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی