تشنه ی راز...

...قالَ اِنّی اَعلَمُ مَا لَا تَعلَمُونَ (بقره-30)

تشنه ی راز...

...قالَ اِنّی اَعلَمُ مَا لَا تَعلَمُونَ (بقره-30)

تشنه ی راز...

سکانس یک.
روزی که خدا ما آدمها را آفرید، وقتی که فرشته ها از خدا علّت را پرسیدند، خدا گفت: من چیزی میدانم که شما نمیدانید... و این، شد راز زندگی ما... رازی که، مجهول نیست اما، جایی در قلبـ♥ـمان، نهـــان است...
و این است راز نهان...

◇◆◇◆

سکانس دو.
"... عجب رازی در این رمز نهفته است. کربلا آمیزه ی کرب است و بلا. و بلا افق طلعت شمس اشتیاق است. و آن تشنگی که کربلاییان کشیده اند تشنگی راز است... آن شراب طهور را که شنیده ای، تنها تشنگان راز را مینوشانند و ساقی اش حسین است. حسین از دست یار مینوشد و ما از دست حسین... " فتح خون- شهید سید مرتضی آوینی

◇◆◇◆

راز نهان را دیدم و شناختم...و اینجا به بعد داستانم را نه راز نهان که تشنه ی راز می نامم و تشنه ی راز می خواهم...

◇◆◇◆◇◆◇◆

اینجا، دفتری ازشعرها و نوشته های من است... من آنها را روایت میکنم نه آنها مرا...

◇◆◇◆

التماس دعا

آخرین نظرات

خواب بودم...

جمعه, ۸ دی ۱۳۹۱، ۰۶:۳۷ ق.ظ

 

آدم وقتی می فهمه خواب بوده که از خواب بپره.تا وقتی که خوابی همه چیز واقعی و درست به نظر میاد.واسه ی همینه که به خاطر اتفاقای توی خوابت ناراحت می شی، خوشحال میشی،حسرت می خوری، می ترسی، می خندی...

حس خوبیه که توی اوج ناراحتی و غم وترس یهو از خواب بپری و بفهمی که همه چیز فقط یه خواب بود.اما حسی که من می خام ازش حرف بزنم حس اون لحظه ایه که چشماتو باز می کنی و میبینی تمام اون چیزایی که به داشتنش می بالیدی، تمام اون زحمت هایی که واسه ی به دست اوردن هدفت کشیدی و همه ی زمانی که فکر می کردی داری ازش استفاده می کنی،هدر رفت...

این احساس وقتی اومد سراغم که دیدم تمام عمرمو توی این خواب و اون خواب سگ دو زدم و دیوونه وار چرخیدم تا توشه ی بیشتری به دست بیارم. تمام اون چیزای ارزشمندی که برای به دست آوردنشون عمرمو گذاشتم، درست لحظه ای که چشمامو بعد از مدتها باز کردم از توی دستام ناپدید شدن و تازه اونوقت بود که به بی ارزشی و خیالی بودنشون پی بردم...

با ناباوری تمام خوابمو مرور کردم و وقتی دیدم توی این مدت به خاطر بسته بودن چشمام چه چیزایی رو از دست دادم خودمو باختم...چقدر راه نرفته دارم... تمام اون تلاش هایی که توی خوابم واسه ی رسیدن به خواسته هام کردم فقط وقتمو گرفته و حالا دوباره باید از صفر برای رسیدن به هدفام شروع به دویدن کنم

 

وقتی خواب دوباره میاد توی چشمام و پلکام روی هم می افته،گریه ام می گیره...

وقتی که بقیه ی دور و بریامو میبینم که خوابن و لبخند رضایت روی لباشونه،گریه ام میگیره...

وقتی نگاهم به راه طولانی پیش روم و زمان از دست رفته ام می افته،گریه ام میگیره...

این خواب...خیلی چیزا رو ازم گرفت و منو از دیدن دنیای واقعی واسه ی یه مدت زیاد محروم کرد...ولی هنوز گاهی دوباره پلکام روی هم میاد و می خوابم...

آهای تو...اگر داری توی روزمرگی خودت دست و پا می زنی، اگر روز و شب برات فقط تاریک و روشن شدن هواست ،اگه خودتو گم کردی و زندگی برات معنا و مفهومی نداره...مکث کن...شاید تو هم داری توی یه خواب زندگی می کنی...!

  • (نوشته شده توسط*post_author*)

خواب بودم

روزمرگی

روزهای تکراری

گم شده ام

نظرات (۱)

آیا شب ها دچار بى خوابى میشوید؟
آیا دیگر حتى شمردن ستاره ها یا گوسفندان بى فایده شده است؟
آیا هرشب قبل از خواب دو،سه ساعت روى تخت غلت میزنید؟
.
.
.
راه حل اینجاست !
فقط کافیست کتاب درسى خود را برداشته ، و به یکى از صفحات آن خیره شوید !
پس از گذشت حداکثر سی ثانیه ، شما به خواب که هیچ ، به کما فرو خواهید رفت :|
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی