...تشنه ی راز

قالَ اِنّی اَعلَمُ مَا لَا تَعلَمُونَ ۳۰/بقره

...تشنه ی راز

قالَ اِنّی اَعلَمُ مَا لَا تَعلَمُونَ ۳۰/بقره

...تشنه ی راز

سکانس یک.
روزی که خدا ما آدمها را آفرید، وقتی که فرشته ها از خدا علّت را پرسیدند، خدا گفت: من چیزی میدانم که شما نمیدانید... و این، شد راز زندگی ما... رازی که، مجهول نیست اما، جایی در قلبـ♥ـمان، نهـــان است...
و این است راز نهان...

◇◆◇◆

سکانس دو.
"... عجب رازی در این رمز نهفته است. کربلا آمیزه ی کرب است و بلا. و بلا افق طلعت شمس اشتیاق است. و آن تشنگی که کربلاییان کشیده اند تشنگی راز است... آن شراب طهور را که شنیده ای، تنها تشنگان راز را مینوشانند و ساقی اش حسین است. حسین از دست یار مینوشد و ما از دست حسین... " فتح خون- شهید سید مرتضی آوینی

◇◆◇◆

راز نهان را دیدم و شناختم...و اینجا به بعد داستانم را نه راز نهان که تشنه ی راز می نامم و تشنه ی راز می خواهم...

◇◆◇◆◇◆◇◆

اینجا، دفتری ازشعرها و نوشته های من است... من آنها را روایت میکنم نه آنها مرا...

◇◆◇◆

التماس دعا

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات

۶ مطلب در دی ۱۳۹۱ ثبت شده است

يكشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۱، ۰۴:۰۰ ق.ظ

حکایت هوای این روزای زندگی من

یه روز خیلی معمولی که داشتم توی جاده راه می رفتم، احساس کردم که منظره ی جاده ی رو به روم یه خورده کدر شده...یه ذره که گذشت دیدم تصویرجاده ی رو به روم داره کم کم محو می شه. انگار که یه غبار تیره داشت همه جا پخش می شد.تا چشم باز کردم این غبار تیره همه جا رو گرفته بود و دیگه حتی چند قدم جلوتر رو هم نمی شد دید.ترس برم داشت.وایسادم...فقط مطمئن بودم که مه نیست.چون تیره بود و لطافت مه رو نداشت. برعکس، مبهم بود و ترسناک و رمز آلود!

نمی دونستم چیکار کنم. چند قدمی رو همینجوری آهسته وبا ترسو لرز برداشتم.احساس کردم که زدم به جاده خاکی. اما اصلا نمی تونستم اطرافو تشخیص بدم تا جاده ی اصلی رو پیدا کنم.نمی دونم کی و چه طوری کوله پشتیم رو هم گم کردم. جز اون کوله دیگه هیچی نداشتم...هیچی.نگاه به دلم که کردم دیدم اونم تیره شده.دیگه مثل قبل صاف و شفاف و تمیز نیست...

دیگه واقعا نمی دونستم چیکار کنم. گریم گرفت و شرو کردم به اینور و اونور دویدن.پام گیر کرد و افتادم زمین و سرو روم خاکی و کثیف شد....خیلی خسته شده بودم. واسه همین، از اون موقع تا حالا ، دیگه همون جا توی همون خاک و خل نشسته ام...

زمان داره می گذره و من چند روزه که همه چیزمو گم کردم و همین جوری گنگ ،نشستم...

این که این غبار چرا و چه جوری اومد تو هوای زندگی من ، برام یه سوال بی جوابه. ولی مشکل اصلی من الان اینه که، دیگه واقعا نمی دونم باید چیکار کنم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۱ ، ۰۴:۰۰
مهشید مصلحت جو
جمعه, ۸ دی ۱۳۹۱، ۰۷:۰۲ ق.ظ

برگ هایی از دفتر خاطرات قدیمی؛ شعر ها

 
زیاد اهل شعر گفتن نیستم. اما از قدیم، گاهی اوقات طبع شعرم میومد و چیزایی مینوشتم. این شعرها، بخشی از برگ های دفتر  خاطرات قدیمی منه. میذارمشون توی این وبلاگ، تا همه ی دست نوشته هام چه شعر و چه متن ادبی، تو وبلاگم جمع باشه.
 

1.
چه عهد ها شکسته ام
 
چه رشته ها گسسته ام
 
چه پلک ها که بسته ام
 
و حال من چه خسته ام
 
 
چرا به خواب رفته ام
 
در آب و تاب رفته ام
 
دلم به خود نهفته گفت
 
چقدر آب رفته ام...
 
 
نه ناامید و بی کسم
 
ولی چرا نمی رسم؟
 
به روزهای خوش قسم
 
پی دوا روم نه سم
 
 
نه زندگی هوس شود
 
نه میوه ی نرس شود
 
نه در امید بس شود
 
رهایی از قفس شود...
 

 شنبه شب، 88/11/3


〜✦〜✦〜✦〜✦〜✦〜

رهایم کن ازین ظلمت

ازین تنهایی و خلوت

بیا بشکن سکوتم را

مرا یک بار کن دعوت


〜✦〜✦〜✦〜✦〜✦〜


گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

گاهی خیال بی هوس و منگ میشود

گاهی میان پنجره و چشم منتظر

دیوار ها به محکمی سنگ میشود...


〜✦〜✦〜✦〜✦〜✦〜


و این هم شعری بود که به مناسبت آغاز کار وبلاگم گفته بودم :

چیست این راز نهان بین من و کل جهان

هدفش چیست خدا از گذر عمر و زمان

گر قرار است که ما باز به معشوق رسیم

چه نیاز است به این حرص وطمع بر سر جان؟



شهریور یا مهر سال 90
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۱ ، ۰۷:۰۲
مهشید مصلحت جو
جمعه, ۸ دی ۱۳۹۱، ۰۶:۳۷ ق.ظ

خواب بودم...

 

آدم وقتی می فهمه خواب بوده که از خواب بپره.تا وقتی که خوابی همه چیز واقعی و درست به نظر میاد.واسه ی همینه که به خاطر اتفاقای توی خوابت ناراحت می شی، خوشحال میشی،حسرت می خوری، می ترسی، می خندی...

حس خوبیه که توی اوج ناراحتی و غم وترس یهو از خواب بپری و بفهمی که همه چیز فقط یه خواب بود.اما حسی که من می خام ازش حرف بزنم حس اون لحظه ایه که چشماتو باز می کنی و میبینی تمام اون چیزایی که به داشتنش می بالیدی، تمام اون زحمت هایی که واسه ی به دست اوردن هدفت کشیدی و همه ی زمانی که فکر می کردی داری ازش استفاده می کنی،هدر رفت...

این احساس وقتی اومد سراغم که دیدم تمام عمرمو توی این خواب و اون خواب سگ دو زدم و دیوونه وار چرخیدم تا توشه ی بیشتری به دست بیارم. تمام اون چیزای ارزشمندی که برای به دست آوردنشون عمرمو گذاشتم، درست لحظه ای که چشمامو بعد از مدتها باز کردم از توی دستام ناپدید شدن و تازه اونوقت بود که به بی ارزشی و خیالی بودنشون پی بردم...

با ناباوری تمام خوابمو مرور کردم و وقتی دیدم توی این مدت به خاطر بسته بودن چشمام چه چیزایی رو از دست دادم خودمو باختم...چقدر راه نرفته دارم... تمام اون تلاش هایی که توی خوابم واسه ی رسیدن به خواسته هام کردم فقط وقتمو گرفته و حالا دوباره باید از صفر برای رسیدن به هدفام شروع به دویدن کنم

 

وقتی خواب دوباره میاد توی چشمام و پلکام روی هم می افته،گریه ام می گیره...

وقتی که بقیه ی دور و بریامو میبینم که خوابن و لبخند رضایت روی لباشونه،گریه ام میگیره...

وقتی نگاهم به راه طولانی پیش روم و زمان از دست رفته ام می افته،گریه ام میگیره...

این خواب...خیلی چیزا رو ازم گرفت و منو از دیدن دنیای واقعی واسه ی یه مدت زیاد محروم کرد...ولی هنوز گاهی دوباره پلکام روی هم میاد و می خوابم...

آهای تو...اگر داری توی روزمرگی خودت دست و پا می زنی، اگر روز و شب برات فقط تاریک و روشن شدن هواست ،اگه خودتو گم کردی و زندگی برات معنا و مفهومی نداره...مکث کن...شاید تو هم داری توی یه خواب زندگی می کنی...!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۱ ، ۰۶:۳۷
مهشید مصلحت جو
جمعه, ۸ دی ۱۳۹۱، ۰۶:۱۷ ق.ظ

ته خط...؟!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ دی ۹۱ ، ۰۶:۱۷
مهشید مصلحت جو
جمعه, ۸ دی ۱۳۹۱، ۰۶:۱۵ ق.ظ

سنگ ها ، همیشه هم بد نیستند!

+پستِ وبلاگ سابق+

 

خدایا !

خیلی وقته که باهات خلوت نکردم...نمی دونم چم شده...ولی انگار خیلی غرق شدم...غرق خودم...دور و برم پر از آینه س...به هر طرف که نگاه می کنم...همه جا؛حتی بالای سرم...

خسته شدم از این همه " مَن "................

یادم افتاد به روزای خوبی که به جای هر کدوم از این آینه ها یه پنجره بود...یه پنجره رو به شرق، یکی رو به غرب، یکی این ور،یکی اون ور...یه دریچه هم بود...رو به آسمون...هر وقت دلم می گرفت به اون نگاه می کردم...خدا رو می دیدم و باهاش حرف می زدم...

بین این همه آینه زندانی شدم...می خوام فرار کنم...می خوام از خودم فرار کنم...فقط یه سنگ می خوام...می خوام همه ی این آینه ها رو بشکنم...

سنگ ها، همیشه هم بد نیستند...!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۱ ، ۰۶:۱۵
مهشید مصلحت جو
چهارشنبه, ۶ دی ۱۳۹۱، ۱۰:۴۹ ب.ظ

راز نهان و تاریخچه اش

به نام خدا

منظورم از راز نهان، راز و هدف آفرینشه. موضوعی که از بچگی بهش فکر میکردم. چیزی که خدا در این مورد گفته، توی سوره ی بقره آیه ی 30 هست...

وبلاگ راز نهان رو برای اولین بار مهر سال 90 ساختم(1).و این شعر رو هم اون زمان به مناسبت آغاز کار وبلاگم، فی البداهه(!) سرودم:

چیست این "راز نهان" بین من و کل جهان

هدفش چیست خدا از گذر عمر و زمان

گر قرار است که ما باز به معشوق رسیم

چه نیاز است به این حرص و طمع بر سر جان...؟

اما در واقع شروع تفکر جدی من درمورد راز نهان برمیگرده به دوران نوجوانی م. دورانی که خودم رو توی طوفانی از سوالات سردرگم میدیدم و تشنگیم به یافتن جواب باعث میشد تا هر سرابی که میبینم به سمتش بدوم.البته اقتضای دوران نوجوانی همین بود:)

حالا نمیتونم بگم که به جواب نرسیدم .اما نمیتونم هم بگم که به جواب کامل رسیدم. فقط میدونم که تا آخر عمرم توی مسیرش قدم برمیدارم...

 

-----------------------------

(1)اولین بار، دامنه ش بلاگفا بود. اما بعد از چند جابه جایی در تاریخ 28.11.93 به بلاگ مهاجرت کرد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۱ ، ۲۲:۴۹
مهشید مصلحت جو